
زن مانند شیشه ای ظریف و شکستنی است
هرگز توانایی مقاومت او را نیازمایید
زیرا ممکن است یکبار برای همیشه شیشه ناگهان خرد و شکسته شود . . .


امروز داشتم با خودم فکر میکردم که با اومدن شب یلدا هر سال یه خاطره خیلی خوب برام تداعی میشه
فقط با اومدن اسم شب یلدا من میرم به سال 83، خیلی قشنگ بود
بهترین شب یلدای عمرم بود
امشب برای من مثل شبهای دیگه میگذره و یه کادویی داده میشه و یه کادو میگیرم و زمستون امسالم هم شروع میشه.
دیگه سال 90 رسیده به آخرش، انگار همین دیروز بود که برای دیدن شکوفه های بهاری لحظه شماری میکردم.
دوستای گلم
امشب کنار حافظ و عطر خوش یلدا دوستای خوبتون رو فراموش نکنید
یلـدا مبارک


یه حس عجیب این روزها با منه، هر چی آسمون بیشتر دلش میگیره دلتنگی های من بیشتر میشه. هر چی آسمون بیشتر میباره منم . . .
روزهای تلخ و سردیه، پاییز رو دوست دارم و این دلتنگیاش رو بیشتر . . .
حس تلخ امروز، حسی که شاید پنج سال پیش نتونستم بفهمم و نتونستم درک کنم که اون چه حسی داشت، ولی امروز با تک تک سلول هام حسش کردم، اونقدر سخت بود که تموم تنم داغ شد.
راه افتادم توی این سرما بدون لباس گرم، راه رفتم، هوای پاییزی رو کشیدم توی ریه هام و سد اشکام شکسته شد. . .

شاید صد برابر بدتر از پنج سال پیش تو من امروز گریه کردم . . .
درد آوره، قابل هضم نیست، شاید هزار بار توی تنهاییت صدام کردی و من نشنیدم، شاید میخواستم بیای و بهم بگی این کار رو نکن، شاید هزار بار توی تنهاییام بهت گفتم نزار برم، دستمو بگیر و بزن توی گوشم و بگو
تو فقط مال منی . . .
دوست داشتم منو سخت توی آغوشت میگرفتی و با صدای بلند میگفتی
تا ابد بـــــــــاید بمونی . . .
تاوان یک اشتباه، اینقدر برام دردناکه که دوست داشتم زمان به عقب بر میگشت و جبرانش میکردم. یادم که میافته تموم وجودم به درد میاد.

فقط اینو با خودم تکرار میکنم
سعی کن اون چیزی که دوست داری بدست بیاری وگرنه مجبور میشی اون چیزی که بدست آوری رو دوست داشته باشی . . .
و زندگی و روزمرگی همچنان تکرار میشه . . . تکرار . . . تکرار . . .
-------------------------

مهربونم شروع مرحله جدید زندگیت رو بهت تبریک میگم، خوشحالم و از خدا تنها چیزی که میخوام اینه که روزهای شاد و خوبی را برات رقم بزنه. . .
همیشه بخند و اینو بدون که یکی این گوشه دنیا هست که هر لحظه برای خنده هات دعا میکنه . . .
خوب خوب، نازنین من
نام تو مرا همیشه مست می کند
بهتر از شراب
بهتر از تمام شعرهای ناب
نام تو اگر چه بهترین سرود زندگیست
من تو را به خلوت خدایی خود
بهترین بهترین من
خطاب میکنم

توی این دنیا تنها یه چیز بیشتر از همه داشته هام ارزش داره برام و اون
خانواده ای که با هیچ چیز عوضش نمی کنم.
پدر و مادرم تموم زندگیمن، خواهرام تموم امیدم و برادرم تنها بهونه برای ادامه زندگی . . .
خواهرامو دوست دارم و تا به این لحظه هیچ احدی نتونسته ما رو از هم جدا کنه و با خنده هاشون شاد میشم و با غمشون گریه میکنم، با دردشون زجر میکشم و با شادیشون پر و بال میگیرم.
هر لحظه که بهشون فکر میکنم براشون دعا میکنم و هر لحظه از خدا میخوام بهترین ها رو براشون رقم بزنه.
و امروز برای بهارم مینویسم. . .
بهار من یه کم بیا برگردیم به عقب، اون زمانی که شاید داشته های مالی زیادی نداشتیم، شاید نسبت به همسنای خودمون کمتر بودیم ولی سرفراز و با غرور . . .
تموم غممون نداشتن چیزای پیش پا افتاده بود ولی زندگی برامون رنگ داشت، زندگی هر روز موضوع جدیدی برای خندیدن ما داشت.
بی پروا می خندیدیم و بدون انتظار زندگی میکردیم، همیشه یکی بود که خنده های طولانی رو بهمون هدیه بده، همیشه یکی بود که با مسخره بازیاش ما رو مدتی مشغول کنه، همیشه یکی بود که با سر و صدا و تعریفای قشنگش ما رو به وجد بیاره و اون یک نفر
خود تو بودی . . .

اصلا فکر نکن دارم مرثیه خونی میکنم، نه نمی خوام حتی لحظه ای غم به دلت راه بدی، فقط مینویسم که بدونی هر لحظه بهت فکر میکنم و شاد بودن و لبخند تو برام مهمه. فقط بخون بهار قشنگم . . .
بهارم خودت میدونی که تو و حمیده رو با دنیا عوض نمی کنم، تو خودت میدونی که فقط بخاطر شماست که هستم، اگر خدای نکرده سرت درد بگیره من میمیرم، همیشه میخوام که همون بهاری باشی که من میشناختم، همیشه ازت میخوام استوار و مقاوم باشی، ازت میخوام که برای بدست آوردن همه اون چیزی که دوست داری تلاش کنی.
درس بخونی، پیشرفت کنی و برسی به اوج موفقیت.
نزار یه موضوع کوچیک تو رو بهم بریزه، نزار مشکلات کوچیک و پیش پا افتاده تو رو مشغول خودشون کنن.
من با خنده های تو انرژی میگیرم، درسته ناخواسته درگیر خیلی از مشکلات شدیم ولی نباید بزاری این مشکلات بر تو غلبه کنن، نزار هیچ چیز و هیچ کس تو رو متوقف کنه.
بهارم بخند
بهارم دوست دارم . . .


چشمای منتظر به پیچ جاده
دلهره های دل پاک و ساده
پنجره باز و غروب پاییز
نم نم بارون تو خیابون خیس
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه
سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه
نشسته بودم و با خودم تکرار میکردم، تکرار و تکرار و تکرار . . .
نمی تونم بنویسم، نمی دونم اصلا چی میخوام بگم، کلمات در هم و بر هم رو کنار میزنم شاید بشه یه چیزی ازش در آورد ولی نه امروز بیشتر از هر وقت دیگه ای بهم ریخته هستم.
یه سری به افکارم میزنم، اوه افکارم هم پیچیده تر از کلماتم هستن، چی کار کنم.
تو یه چیزی بگو، سکوت رو بشکن، بیا و لب باز کن شاید بتونم باهات چند کلمه ای حرف بزنم.
میدونم دلیل این آشفتگی چیه، باید بیشتر روی خودم کار کنم.
یه نوع خستگی توی تموم وجودم رخنه کرده، یه خستگی و بی حوصلگی بد فرم، شده مثل یه سوال سخت و پیچیده، یه الگوریتم که وسطای کار یه خطا داده و حلش نکردم و حالا که الگوریتم به آخرش نزدیک شده باید تازه عیب یابی کنم، یعنی همه رو از اول باید حل کنم!
تو میدونی چی میگم، پس میدونی که خیلی سخته.
کم نمیارم و ادامه میدم و میدونم که زمان میبره، پس هنوز هم میخندم به همه اون چیزی که پیش میاد، چه خوب چه بد و بد و بدتر . . .

با تو هستم
تو که از خود منی و میفهمی که چی میگم
اون روز رو یادته که دستهامون از هم جدا شد، تو رفتی و من توی یه روز سرد زمستونی که روز عشق بود رفتنت رو نگاه کردم، بعد از اون تو هیچ وقت نفهمیدی که من چقدر برای رفتن و از دست دادنت گریه کردم، میدونم تو فکر میکردی که به همراه احتیاج ندارم، فکر میکردی که بزرگ شدم، فکر میکردی که من میتونم به تنهایی ادامه بدم . . .

کاش هیچ وقت دستهامون رها نمی شد، کاش هیچ وقت به حال خودم رهام نمی کردی . . . نمی دونم چقدر تو هم توی شبهای تنهاییت گریه کردی، نمی دونم چقدر برای برگشت من دعا کردی . . .

و حالا این من بودم که اون روزها رو تکرار کردم، زمانی که فکر کردم عشق من برای تو کافی نیست، دستهاتو رها کردم و نشستم و رسیدنت رو نگاه کردم، نمیدونم کجای این زندگی گم شدیم، نمی دونم چرا مقصد ما ناکجا آباد شده، یعنی سهم ما از زندگی همینه که الان داریم . . .
بیا کنارم، بیا دستهاتو حلقه کن دور من، بیا برای لحظه ای کوتاه احساس کنم که تنها نیستم، تو فکر کردی راهم رو پیدا کردم که رهام کردی، عشق من
راه من راه نبود، بیــــــراهه بود. . .

بیراهه هیچ چیزی برام نداره که خوشحالم کنه، اینجا همه با هم غریبن، گلهای اینجا هیچ رنگ و بویی نداره، اینجا سرده، اینجا همه چی خاکستـــــریه، شبهای اینجا جز وحشت هیچی برای من نداره، لبخند دروغی، آرزوهای پوشالی و رویاهای واقعا خیالی . . .
حقیقت اینجا نیست، اینجا ســـــــــرده، من تنهام . . .

میدونم دیگه نمیشه برگشت، میدونم این راهی که من دارم میرم برگشتی نداره ولی دوست ندارم آخر این راه بمیرم . . .

امروز مثل هر روز بود، اما دلگیرتر بود، یه حس خاص داشتم و هنوز اون حس ادامه داره.
میدونم مربوط به یک سری تغییرات درونیه ولی حس متفاوتیه.
دلم گرفته، بیشتر از هر زمان دیگه ای احتیاج داشتم اون کسی که واقعا میتونست توی این شرایط آرومم کنه کنارم بود، دستاشو میگرفتم و مثل همیشه با اون نگاه مهربونش بهم میگفت حرف بزن، سوگلی چه ته دلته که میخوای بگی. . .
به خودم نگاه میکنم، هر روز تنهاتر از قبل میشم، به خودم نگاه میکنم هر روز گوشه گیر تر و . . .
میدونم هیچ وقت هیچ کس نخواهد فهمید که چرا ولی مهم اینه که خودم میدونم چرا . . .
با خودم زمزمه میکنم: قاصدک هان چه خبر آوردی . . . از کجا و از که خبر آوردی . . .
گرد بام . . . . . . .
چشمام تر میشه، گوله های اشک از چشمام سرازیر میشن و با سرعت به سمت پایین میان و پشت هم گوله های دیگه . . .

************************************************
دوستای گلم یه درد دل کوچیک بود، نپرسید که چی شده چون موضوع خاصی نیست. . .
به دیدار من اگر میایید
نرم آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من . . .
من 27 ساله شدم
چشمامو بستم و مرور کردم، از اون روزایی که شاید خیلی دور نیست و شاید روزهایی که فراموش شده.
مرور کردم
اون روزایی که با کوچکترین حرفی از طرف بابا یا مامان بغض میکردم و بخاطر اینکه غرورم نشکنه اشکی پایین نمیومد.
اون روزایی که وقتی وارد جمعی شدم همه با لبخند و سر و صدا گفتن مهدیه اومد.
اون روزایی که وقتی توی جمع بچه های هم سن و سال خودم وارد شدم همه دوست داشتن هم بازی من باشن.
اون روزایی که بزرگ شدنم رو حس کردم.
اون روزی که ابراز احساس رو یاد گرفتن.
اون روزی که شاید هزار بار میخواستم گریه کنم و نمی کردم.
اون روزی که عاشق شدم.
اون روزی که اولین بوسه رو تجربه کردم.
اون روزی که یک نفر شد تموم دنیای من و روز که بهترین تولد دنیا رو برام گرفت.
اون روزی که افتادم توی دام زندگی و چرخیدم و چرخیدم و چرخیدم . . .
خیلی زمان طولانی نیست و نبود ولی گذشت . . .
خیلی چیزا عوض شده، خیلی تغییرات داشتم، خیلی خنده ها و گریه ها داشتم، خیلی تنهایی و خیلی . . .
دوباره چشمامو بستم و آرزو کردم
برای اونایی که دوستشون داشتم و هیچ وقت بهشون نگفتم
برای اونایی که همیشه همراشون بودم و همراهی نکردن
برای اونایی که همیشه دوست بودن و هنوز هم هستن
برای اونایی که سوگلی رو نشناختن و هنوز هم نشناختن
برای اونایی که با گریه هام گریه کردن و با خنده هام خندیدن
برای اونایی که دنیایی خاطره باهاشون دارم
برای اونایی که دلشون کف دستشون بود و احساسشون روی زبونشون
حالا که چشمامو باز کردم هیچی عوض نشده فقط و فقط گونه هام تر شده از بغضی که شاید مدتی همراهمه، هیچی عوض نشده و من یک ســــال یا بزرگتر شدم یا به پیری نزدیک تر.
همیشه گفتم من عمر زیادی ندارم ولی خوشحالم از اینکه 27 سال خندیدم، حتی اگر دنیای غم توی دلم داشتم و من خوشبختم که میخندم 
خدا رو شکر میکنم بابت تموم غم ها و شادی هایی که تا بحال بهم داده، از خدا تشکر میکنم بابت تموم جدایی ها و دوستی هایی که تا حالا داشتم، از خدا تشکر میکنم بخاطر تموم داشته ها و نداشته ها، از خدا تشکر میکنم بابت تموم لحظه ها و ساعت هایی که چه راحت چه سخت میگذره.
خدا رو شکر میکنم که امروز هستم و میتونم بنویسم
از دوستایی که بهم تبریک گفتن و یادشون بود واقعا ممنونم، باید تشکر ویژه بکنم از حامد عزیز که توی این مدت خیلی براش زحمت داشتم، بابت قالب زیبایی که برای وبلاگم درست کرد و بهترین کادوی روز تولدم همین قالبه، بخاطر پست زیبایی که به مناسبت روز تولد من گذاشت.
بقیه دوستان هم واقعا دوستشون دارم و از همینجا روی ماهتون رو میبوسم.

دیر رسیده ام
اما
هنوز بهار اینجاست
با بهار همراه می شوم شاید که
بهاری شوم . . .